تبليغاتX
صدای پای آب
از آن روزها سال‌ها می گذرد...

از آن روزها سال‌ها می گذرد.از آن روزها که دخترک کوچکی بودم و صدای آژير قرمز وحشت عالم را به جانم می‌ريخت.روزهايی که دست خواهر کوچکم را می گرفتم و  پله‌های زيرزمين را دوتا يکی پايين می دويديم و آن پايين  در تاريک‌روشن  زيرزمين دعا می کرديم.صدای بمب و موشک،صدای محکم و ترسناک آن گوينده راديويی که صحبتش را هميشه اين‌طور شروع می کرد:«شنوندگان عزيز! توجه فرماييد...» و از شروع عملياتی خبر می دادو  يا مبشر پيروزی تازه ای بود و يا پيام آور شکست.و برای من که کودکی بيش نبودم صدای کشدارش تنها ناقوس الهه جنگ بود. جنگ برای من تنها به اين صداها خلاصه نمی‌شد.من با جنگ بدنيا آمده بودم و از کودکی در سرزمين جنگ بزرگ شده بودم.به کمبودها و قحطی ها و مصيبت های اطراف،به کلمه شهيد،به صدای آهنگران،به ديدن ساختمان های جنگ‌زدگان،به آرم اخبار که سربازهارا موقع شليک خمپاره نشان می داد،به خاموشی‌های گاه و بيگاه،به کشيدن لاله های سه‌گوش سرخ در دفتر نقاشی‌ام،به رفتن به مجلس ختم و بهشت زهراو وحشتی که هربار از ديدن حوض پر از خون و پله‌پله آنجا به من دست می‌داد عادت نکرده بودم.راستش به جز اين نمی‌شناختم. عادت کردن يعنی به وضع جديد خو گرفتن .برای من وضع جديد معنايی نداشت.زندگی برايم از وقتی چشم به‌آن گشوده بودم همين بود و جز اين نبود.


بعد ها که بزرگ تر شدم و جنگ هم تمام شده بود کم کم رنگ های جديدی به دنيايم اضافه شد.هر چند ناهمگون و نابجا اما به هر حال رنگ ديگری بود.من  در دنيای رنگارنگی زندگی می‌کنم.کابوس‌هايم را اما هنوز از کودکی به همراه دارم.دنيای پيرامون من تغيير کرد.کابوس های من اما نه.وحشت کودکی ام، شب‌های بی شماری آرامش را از من گرفته است.هنوز هم در لايه های پنهانی وجودم طنيين مرگ‌بار ناقوس جنگ می‌لرزاندم.من بزرگ شده ام اما کابوس هايم به قوت خود باقی‌اند هنوز.می ترسم از اين‌که دوباره اين کابوس ها زنده بشوند و از خواب ها و روياهايم قدم به زندگی روزمره‌ام بگذارند.می ترسم از اين‌که برادر کوچکم که از جنگ هيچ نمی‌داند  و هزاران کودک ديگر به درد بی درمان من دچار شوند.به اين‌که کابوس‌های هولناکی را برای آينده‌شان(اگر آينده‌ای باشد اصلا) از دوران کودکی به يادگار ببرند.من می ترسم.من ...سخت... می ترسم.

 

روز مبادا (قیصر امین پور)

 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها…

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي‌داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها…

هر روز بي تو
روز مبادا است!

نوشته شده توسط عسل در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:24 | لینک ثابت

           www.inmate.blogfa.com     2006-2008